جادوی سینما گاهی در خلق دنیاهایی است که پیش از این هرگز ندیدهایم. انیمیشن درخشان “چگونه اژدهای خود را آموزش دهیم؟” محصول استودیوی دریمورکس دقیقاً همین کار را کرد؛ جهانی پر از وایکینگهای سرسخت و اژدهایان باشکوه ساخت که قلب میلیونها نفر را تسخیر کرد. اکنون پس از سالها، در عصری که بازسازیهای لایو-اکشن به یک استراتژی تجاری رایج تبدیل شده، این استودیو نیز تصمیم گرفته تا محبوبترین اثر خود را به دنیای واقعی بیاورد. سپردن کارگردانی این پروژه عظیم به دین دبلوا، خالق نسخه اصلی، این امید را ایجاد کرد که شاید این بازسازی از سرنوشت بسیاری از آثار مشابه که روح خود را در مسیر واقعگرایی گم کردهاند، نجات پیدا کند. نتیجه نهایی، اثری است که از منظر فنی یک دستاورد بصری خیرهکننده محسوب میشود، اما در انتقال آن حس جادویی و تکرارنشدنی نسخه اول، با چالشی جدی روبرو است.

داستان؛ تکرار یک افسانه دوستداشتنی
قصه فیلم، روایتی وفادارانه از همان ماجرای آشناست. ما دوباره به جزیره صخرهای و مهآلود برک سفر میکنیم، جایی که زندگی ساکنان آن یعنی وایکینگها، با نبردهای بیپایان با اژدهایان گره خورده است. قهرمان داستان، هیکاپ با بازی میسون تیمز، نوجوانی متفاوت در میان همنوعان جنگجوی خود است. او جثهای کوچک دارد اما ذهنی خلاق و قلبی مهربان. در تلاش برای اثبات خود به پدرش استویک بزرگ با بازگشت جرارد باتلر، هیکاپ موفق میشود نایابترین اژدها، یک خشم شب، را زخمی کند. اما رویارویی او با این موجود شگفتانگیز، به جای نبرد، به دوستی عمیقی میانجامد. هیکاپ نام او را بیدندون میگذارد و این رابطه به او نشان میدهد که تمام باورهای قبیلهاش درباره اژدهایان، بر پایهی ترس و سوءتفاهم بنا شده است. حال او وظیفه دشواری بر عهده دارد؛ باید دنیای خود را متقاعد کند که صلح، ممکن است.
یک موفقیت قابل پیشبینی
باید پذیرفت که چنین فیلمی، فارغ از نظر منتقدان، یک موفقیت تجاری تضمینشده است. قدرت نوستالژی، اشتیاق طرفداران برای دیدن نسخه واقعی بیدندون، و جذابیت داستان برای نسل جدید، همگی دست به دست هم میدهند تا گیشهها تسخیر شوند. شاید همین اطمینان از موفقیت بوده که دین دبلوا را به سمت یک بازسازی بسیار محتاطانه و وفادارانه سوق داده است. او که پیشتر با دو دنباله انیمیشنی، داستان هیکاپ و بیدندون را به پایانی زیبا رسانده بود، در اینجا بیشتر در نقش یک امانتدار ظاهر میشود تا یک خالق نوآور. او تلاش کرده تا کوچکترین آسیبی به میراث نسخه اصلی وارد نشود، اما همین وسواس، بزرگترین نقطه ضعف فیلم را نیز رقم زده است.

زیبایی فنی در برابر خلاقیت
از منظر فنی، فیلم یک پیروزی تمامعیار است. جلوههای ویژه به سطحی از پختگی رسیدهاند که اژدهایان کاملاً واقعی و دارای شخصیت به نظر میرسند. پرواز باشکوه بیدندون بر فراز ابرها یا صحنههای نبرد، با فیلمبرداری استادانه بیل پوپ، نفسگیر از کار درآمدهاند. موسیقی متن حماسی و فراموشنشدنی جان پاول نیز همچون گذشته، روح اصلی فیلم است و احساسات را به اوج میرساند.
همچنین ببینید: نقد و بررسی لایو اکشن Avatar The Last Airbender
با این حال، مشکل اصلی در همین وفاداری بیش از حد نهفته است. تماشای فیلم، احساسی شبیه به دیدن رونویسی یک هنرمند از شاهکار خودش را دارد. صحنهها زیبا هستند، اما آن خلاقیت و شگفتی اولین مواجهه، دیگر وجود ندارد. وقتی هیکاپ برای اولین بار دستش را به سمت بیدندون دراز میکند، ما دقیقاً میدانیم چه اتفاقی خواهد افتاد، چون این صحنه را تقریباً فریم به فریم در انیمیشن دیدهایم. برخلاف برخی بازسازیها که تلاش میکنند با افزودن زوایای داستانی جدید یا پرداختن بیشتر به شخصیتهای فرعی، دلیلی برای وجود خود پیدا کنند، این فیلم تقریباً هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد.

چالش انتقال جادو از انیمیشن به واقعیت
یکی از بزرگترین چالشهای این بازسازی، انتقال دنیای استیلیزه و اغراقآمیز انیمیشن به مدیوم لایو-اکشن است. در انیمیشن، طراحی خاص وایکینگها با آن ظاهر کارتونی، کاملاً در دنیای خود پذیرفتنی است. اما وقتی بازیگران واقعی در لباسهای elaboriert و کلاهخودهای سنگین قرار میگیرند، گاهی حس تماشای یک نمایش فانتزی را پیدا میکند تا یک دنیای زنده.
بازیگران نیز در آزمون سختی برای جان بخشیدن به شخصیتهایی قرار گرفتهاند که صدایشان سالها در گوش ما طنینانداز بوده است. میسون تیمز در نقش هیکاپ، هرچند تلاش میکند، اما در بازآفرینی آن حس آسیبپذیری و هوش سرشار نسخه انیمیشنی، کاملاً موفق نیست. اینجاست که به قدرت بیبدیل انیمیشن پی میبریم؛ مدیومی که گاهی میتواند شخصیتهایی واقعیتر و باورپذیرتر از دنیای واقعی خلق کند.
نسخه لایو-اکشن چگونه اژدهای خود را آموزش دهیم فیلمی است که با نیت خوب و عشق فراوان به نسخه اصلی ساخته شده. این یک اثر سرگرمکننده، چشمنواز و بیخطر است که بدون شک میتواند خانوادهها و مخاطبان جدید را راضی کند. اما برای کسانی که با انیمیشن اصلی خاطره دارند، فیلم مانند تماشای یک رویای زیبا از پشت یک شیشه تمیز است؛ میتوان زیبایی آن را دید، اما نمیتوان جادوی آن را لمس کرد. این بازسازی، قلبی بزرگ دارد اما فاقد آن آتش خلاقیتی است که نسخه اول را به یک شاهکار جاودانه تبدیل کرد. با این همه، شنیدن دوباره آن موسیقی متن شگفتانگیز، تجربهای است که به تنهایی ارزشش را دارد.
